Home Theater Center
مرکز بررسی سیستم های صوتی و تصویری
یک روز پس از انتشار نسخه دیجیتال فیلم فیوریوسا: حماسهٔ مکس دیوانه ( Furiosa: A Mad Max Saga) کمپانی Kaleidescape نسخه اختصاصی خود را با حجم حدودا 82 گیگ, صدای دالبی اتموس غیر فشرده و +4K HDR10 برای ما ویدئوفایل ها عرضه کرد:


و این یکی از سریع ترین بررسی های صدا و تصویر یک فیلم در تاریخ این سایت است!
تصویر:
من فکر می کردم در قسمت دوم "مکس دیوانه" هم باید شاهد رنگ های اشباعی باشیم که با مهارت خیره کننده در فضای رنگی HDR همچنان یکی از بهترین ابرداده ایستا (Static Metadata) موجود بروی نسخه فیزیکی UHD بلوری باشد. اما "برادران وارنر" قسمت دوم را با دو فضای رنگی دالبی ویژن و +HDR10 با ابرداده پویا (Dynamic Metadata) عرضه کرده است.
از سکانسی که فیوریوسا هلو را از درخت چید بازی رنگ و نور آغاز می شود, و در طول دو ساعت و نیم زمان فیلم بیننده را در فضای رنگی خود غرق می کند.
شاید خیلی فضای فیلم به دلیل رنگ های شارپ و هایلایت های بسیار درخشان به حال و هوای آخرزمانی فیلم نزدیک نباشد! اما در هیچ یک از سکانس های فیلم از لات های رنگی استفاده نشده است و هرآنچه می بینیم شات به شات توسط تیم کالوریست های فیلم ساخته شده است, که نمی شود این کار زمان بر و بسیار حرفه ای را نادیده گرفت و تحسین نکرد.
سکانس های شب در فیلم با توجه به این که در واقعیت در روز ضبط شدن و از تکنیک Overexpose هم استفاده شده تا در مراحل DI نور سفید به آبی تبدیل کنند و پویا بودن ابرداده ها نیز کمک کرده تا جزئیات خیره کننده ای را در سکانس های شب در فیلم ببینیم.
رنگ های پولیش خورده و درخشان با هایلایت های که چشم را خیره می کند, همراه با جزئیاتی که وضوح واقعی 4K را نمایش می دهد خلاصه ای از تصویر Furiosa نسخه Kaleidescape است.
صدا:
من فیلم را بروی وولم مستر سیستم خودم تست کردم و در هیچ سکانسی لازم ندیدم 5 تا 10 دسی بل وولوم را افزایش بدم, که نشان میده صدای نسخه ی Kaleidescape دستکاری نشده است.
جلوه های صوتی هم باز از سکانسی که فیوریوسا هلو را از درخت می چیند شروع می شود, پن کردن صدای حشرات در بین کانال های سقفی بسیار دقیق و واضح شنیده می شود. (تکنیک Panning به حرکت یک افکت صوتی از چپ به راست یا بلعکس گفته می شود) در صدای استریو هم به چپ و راست شدن صدای سازها پن کردن میگن. در همین سکانس صدای جنگل هم با جزئیات صوتی فوق العاده ای بروی سقف شنیده می شود, حرکت حشرات و صداهای جنگل بروی سقف و کانال های ساراند از دموهای خود شرکت دالبی هم قوی تر و پر جزئیات تر هستند.
سکانسی که فیوریوسا با هد شات آدم بدهارو هدف قرار میداد, حرکت گلوله هارو در یک فضای عریض و یزرگتر از فضای سینمایی خودم میشنیدم, شلیک آر پی جی انتهای همان سکانس هم یکی از پانچ های خوب فیلم بود.
کانال LFE در این فیلم در سکانسی که کاروان داخل دره و بین دیواره های سنگی حرکت می کرد, بی نطیر کار شده است! ساخت جلوه های فرکانس پایین که از بازتاب های دیواره های سنگی شنیده می شود کار بسیار دشواری است و در بسیاری از فیلم ها از ضعف های صداگذاری بحساب می آید. اما این تنها نکته مثبت فیلم در کانال LFE است! صدای های فرکانس پایین کیک بیس ندارن و در اکثر صحنه های اگشن به بیننده شوک وارد نمی کنن! در نکاتی که در زمان تست فیلم نوشتم این گونه آمده است :) که یک ساعت و نیم از فیلم گذشته و من کیک بیس تاثیرگذاری در صدا نشنیده ام, بیس ها سنگین هستند اما تاثیرگذار نیستند.
از نقاط قوت فیلم به وضوح و جلو بودن صدای دیالوگ باید اشاره کرد.
در اواسط فیلم موزیکی با نت های بسیار شبیه به موزیک متن فیلم گلادیاتور شنیده می شود که کاملا با تکنیک دالبی انموس میکس شده است که برای من بسیار جذاب بود, آن تمپوهای حماسی و سازهای بادی که فضای کانال های سقفی را برای لحضاتی پر می کنند, همراه با اگشن و انفجارهای همان صحنه یکی از به یاد ماندنی ترین سکانس های این فیلم را در جلوه ها صوتی رقم می زند.
در کل از صدای فیلم فیوریوسا: حماسهٔ مکس دیوانه لذت بردم و اگر ضعف کانال LFE را کمی نادیده بگیریم از من نمره قابل قبولی می گیرد.
تصویر نسخه Kaleidescape
صدا Dolby Atmos
در این مطلب کوتاه کمی خارج از نگاه اودیوفایلی به تفاوت های صدای لامپ با ترانزیستور از نگاه یک مهندس صدا صحبت خواهم کرد.
تفاوت صدا در سیستم های استریو خانگی با صدای استودیوی در Saturation اضافی هست که در طراحی آمپلی فایرها برای شیک تر شدن و گرم شدن صدا از آن استفاده می شود. ( اشباع در صدا چطور به وجود میاد؟)
قدیمی ترین و همچنان بهترین اشباع کننده صدا Tube "لامپ ها" هستند, تمام اشباع کننده های صدا به نوعی خطا ها و خراب کاری های هستند که سخت افزار بر سر هارمونیک های صدا می آورد, خراب کاری های که ما شنوندگان صدا از آن ها لذت می بریم.
در تمام آمپلی فایرهای لامپی و ترانزیستوری (حالت جامد) یک پرادازش هاروموینک بروی صدا انجام می شود.
در آمپلی فایرهای لامپی موج صدا پس از عبور از لامپ های تقویت ابتدایی (پری آمپلی فایر) هارمونیک های زوج بروی صدا سوار میشن, فرض کنید نت فاندامنتال لامینور که لا هست, اگر روی 440 هرتز در نظر بگیریم, تمام هارمونیک های زوج که میشه دو برابر چهار برابر شش برابر و هشت برابرش که میشه 880 هرتز و الی آخر در تقویت لامپ افزایش پیدا می کنند, یعنی میاد ابتدا 440 هرتز افزایش میده, بعد میره 880 هرتز افزایش میده و به همین ترتیب به صورت زوج تکرار می شود, در واقع لامپ با نت دو و می کاری نداره و میاد تمام هارمونیک های زوج نت لا افزایش میده, به این شکل لامپ اشباع بروی صدا انجام میده که باعث میشه تمام هارمونیک های فاندامنتال نت زوج افزایش پیدا کنه و شخصیت صدا تغییر پیدا کنه و صدا گرم تر شنیده شود.
در آمپلی فایرهای Solid State ترانزیستوری هم این تغییر در هارمونیک های صدا صادق است و اشباع در هارمونیک ها انجام می شود, با این تفاوت که دیگه مثل لامپ هارمونیک های زوج افزایش پیدا نمی کند, در سالید استیت ها افزایش هارمونیک ها به صورت فرد انجام میشه, به این شکل که اگر همان نت 440 هرتز لا در نظر بگیرید, در سالید استیت ها خودش و سه برابرش افزایش میده, فرد هارو افزایش میده, این باعث میشه در صدا درجه پنجم فاندامنتال اقزایش پیدا کنه. به این دلیل هست که در صدای ترانزیستور ما صدای شیک تری به نسبت لامپ که گرم هست می شنویم.
در سیستم های های فای برای داشتن هارمونیک های اشباع شده زوج و فرد از طراحی هایبرید (ترکیب لامپ و ترانزیستور) هم استفاده می کنند که شخصیت و گرم بودن صدارو باهم داشته باشیم, بحث در مورد این که چقدر طراحی هایبرید باعث می شود هارمونیک های کامل تری در صدا داشته باشیم خود جای بحث دارد.
خوش باشید
اهمیت ساب ووفر در صدا انقدر زیاد است, که بازهم لازم دانستم به نکاتی کوتاه در مورد این کامپوننت پرحاشیه در دنیای صدا بپردازم...
یکی از تفاوت های که در میکس صدای موزیک استریو و چند کاناله با صدای سینمایی چندکاناله است, تفاوت Bass management با LFE است.
در میکس موزیک چه استریو و چه چندکاناله ما کانال LFE که مخفف (Low Frequency Effect) است را نداریم. در میکس موزیک از سیستم Bass management استفاده می کنیم, که در ابتدا در میکس های دالبی پرولاجیک در سینما استفاده میشد (در مطالب متعدد به تکنیک های مختلف میکس سینمایی پرداختیم), در این سبک از میکس صدا هر چند تعداد کانال صوتی داشته باشیم از 5.1 کانال که پایه میکس چندکاناله است, تا دالبی اتموس و dts-X از تکنیک "مدیریت باس" استفاده می کنیم, در این تکنیک تمام فرکانس های صوتی زیر 60 هرتز به مدار SUM ارسال می شود و پس از فشرده سازی به مدار پری امپ و سپس به آمپلی فایر پسیو یا اکتیو ساب ووفر ارسال می شود. در این سیستم کانال ساب ووفر ترکیبی از فرکانس های کات شده بازده فرکانسی 60 هرتز که فرکانس طلایی باس در موزیک است تشکیل شده است.
برندهای مثل Genelec ساب وفرهای با امکان Bass management دارند, که فقط کافی کانال های صوتی از کارت صدا به ساب ووفر ارسال کنید و خود ساب در فضای که قرار دارد مدریت باس انجام داده و خروجی می دهد. البته میکس من و مهندسین صدای بسیار حرفه ای هیچ وقت از این نوع کامپوننت ها برای میکس و مسترینگ استفاده نمی کنند, و میکس هاشون کاملا توسط گوش و ناب های کنسول های آنالوگ انجام می شود.
(در سال های اخیر میکس دالبی اتموس در بین آرتیست ها و تهیه کنندگان موسیقی بسیار محبوب شده است.)
در میکس سینمایی ما کانال LFE داریم که بلعکس Bass management که کانال ساب ووفر ترکیبی از فرکانس های زیر 60 هرتز تمام کانال های صوتی بود, یک کانال صوتی فرکانس پایین کاملا مجزا داریم که در بازده فرکانسی 120 هرتز ماکزیمم تا 40 هرتز مینیمم داریم, که به میکس من اجازه می دهد افکس های صوتی ساخته شده برای این کانال را وارد میکس چندکاناله کند, از این تکنیک در حال حاظر فقط برای صدای سینمایی استفاده می شود و در صنعت موسیقی تا به امروز کاربردی ندارد.
خوش باشید
مطالب مرتبط:
با تصور این که بخش نخست "مراحل اصلاح رنگ فیلم" را مطالعه کرده باشید و بدون زیاده گویی وارد بخش دوم می شویم...
برای اینکه بتوانیم بر روی فایل نهایی و پس از ادیت اصلاح رنگ حرفه ای انجام بدیم بدیهی ترین کاری که باید قبل از فیلمبرداری انجام داده بشه این هست که دوربین روی حالت فیلمبرداری لاگ (لگاریتمیک) تنظیم شده باشد. حالا فیلمبرداری لاگ یعنی چی؟
اگر در ویدیو نور به قدری شدید باشد که ما سفید مطلق داشته باشیم (255،255،255) یا برعکس، نور به قدر کم باشد که در تصویر سیاه مطلق داشته باشیم (0،0،0) اصطلاحاً با مشکل Clip شدن تصویر مواجه خواهیم شد, به این معنی که در تصویر جزئیات از دست رفته داریم و نمی توانیم جزئیات از دست رفته را ریکاوری کنیم. مگر با تکنیک های خاص که برای مسترینگ فیلم های قدیمی ار آن استفاده می کنیم.
برای اینکه در تصویر جزئیات از دست رفته نداشته باشیم و جایی از تصویر کاملا سفید یا کاملا سیاه نشه دوربین میاد تصویر رو با حالتی ضبط میکنه که اولا قسمت های تاریک صحنه اونقدر ها هم تاریک نباشن؛ در ثانی قسمت های روشن تصویر اونقدر ها روشن نباشن و در نهایت رنگ تصویر اونقدر ها حالت اشباع نداشته باشد.
ما به این حالت میگیم فیلمبرداری لاگ؛ و این به ما کمک میکنه در مراحل اصلاح رنگ و کالر گریدینگ بتونیم طبق سلیقه خودمون یا کارگردات تصویر رو به حالت عادی برگردونیم و اون Look نهایی را بروی تصویر اعمال کنیم.
با این کار اولین قدم برای شروع فرآیند اصلاح رنگ و بعد از اون شروع کالر گریدینگ هموار میشه:
تبدیل لاگ به Rec.709
اولین مرحله برای اصلاح رنگ در واقع همین تبدیل کردن ویدیو از حالت لاگ به rec 709 هست. رِک 709 همان فضای رنگی هست که اکثر ویدیو های موجود در دنیا را در بر میگیره, پس منطقی که اولین قدم توی اصلاح رنگ این باشه که فضای رنگی ویدیو رو تبدیل کنیم به همون فضای رنگی که در نهایت قراره به دست مخاطب برسه, متداولترین فضای رنگی در حال حاضر فضای رنگ Rec.709 هست.
DCI-P3، یک طیف رنگی گسترده تر از sRGB است. در واقع، این استاندارد برای نمایشگرهای سینمایی بهینه شده است, استفاده از DCI-P3 در فیلمسازی و سینما به دلیل داشتن رنگهای واقعیتر و زندهتر، توصیه میشود.
در فرآیند اصلاح رنگ آماتور و ساخت مستند و سریال های نمایش خانگی ما دنبال گرفتن Look و اتمسفر خاصی به تصویر نیستیم و کل کارهایی که انجام میدیم محدود میشه به تبدیل لاگ به ویدیویی نهایی و درست کردن وایت بالانس، نوردهی و کنتراست و اصلاح رنگ های تصویر, از این مرحله اگر جلوتر بریم وارد فرآیند کالر گریدینگ سینمایی شدیم.
کالر گریدینگ ویدیو یک روش پردازش پیشرفته تصویر است, در این روش تک تک پیکسلهای تصویر با توجه به رنگ و سطوح روشنایی مرتب میشوند تا تصویر در قالب یک گرید رنگی با دقت و کیفیت بسیار بالا نمایش داده شود.
اگر بخوام ساده تر صحبت کنم باید اینطوری بگم که مقدمه کالر گریدینگ انجام اصلاح رنگ هست اما بعد از اینکه اصلاح رنگ انجام شد لزومی به کالر گریدینگ نیست؛ مگر اینکه دنبال رسیدن به حال و هوا و اتمسفر خاصی در تصویر به خواست کارگردان باشیم, که در جریان اصلاح رنگ در سینمای حرفه ای و بازسازی نسخه های قدیمی و پروژه های بزرگ هالیوودی کاربرد دارد.
مطالب مرتبط:
Wharfedale برای جشن گرفتن هشتادوپنجمین سال فعالیت خود، مجموعههای LINTON که از تولیدات معروف گذشته این کمپانی انگلیسی بحساب میاد را با استفاده از مهندسی و مواد به روز بازتولید کرد. آخرین بلندگوی که به این مجموعه ملحق شده، لینتون جدید است.
لینتون اصلی در سال 1965 عرضه شد و این خط در تکرارهای مختلف تا پایان سال 1970 ادامه یافت. این یک مدل کلاسیک در زمان خود بود، و به عنوان یک بلندگوی Hi-Fi جدی اما نسبتاً مقرون به صرفه بین اودیوفایل ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود.
لینتون جدید شباهت خانوادگی آشکاری با نسل قدیم خود دارد. این مدل نیز یک Standmount سه راهه است, که در مارکت امروزی تقریباً نادر است. دارای ابعاد مشابه با مدل کلاسیک لینتون با کابینتی با روکش چوب با ظاهری قدیمی ، اما استانداردهای ساخت کاملاً امروزی است.
Standmount به بلندگوهای بوک شلف با ابعاد نسبتاً بزرگ گفته می شود که بروی پایه قرار می گیرند.

لینتون با استفاده از یک درایور بیس بزرگ با مخروطی از جنس کولار 8 اینچی با بدنه ریختهگری شده بروی بافل عریض نصب شده است. در بالای ووفر این یک میدرنج 5 سانتی کولار قرار دارد که در محفظه آکوستیکی مجزا قرار دارد. در نهایت یک توییتر گنبدی پارچهای 25 میلیمتری با آهن ربای فریت با شار مغناطیسی گسترده پخش فرکانس های بالا را برعهده دارد.
مدل کلاسیک لینتون در دهه های 1960 و 1970 به دلیل کیفیت صدای غنی و طبیعی شناخته شده بودند. مدل جدید این ویژگی ها را حفظ می کند اما عملکرد را در هر بخش ارتقا می دهد. صدای لینتون جدید عمیق تر و کاملاً با موزیک ها و میکس های امروزی سازگار شده است، میدرنج آن پویایی بیشتری دارد و ووکال را طبیعی تر پخش می کند. صدای توییتر نسل جدید دامنه گسترده تری از فرکانس های بالا را بدون فوروارد شدن و با ساند استیجی بزرگ تر از ابعاد واقعی بلندگو پخش می کند.
این صدایی است که می توانید در آن غوطه ور شوید و خودتان را در آن گم کنید, یک بلندگوی نوستالژیک از گذشته که به سطحی مناسب برای آینده ارتقا یافته است.
درست است که دنیای صدا هم مثل هر حوزهی دیگری از مفاهیم و تعاریف نسبی پر شده است, که هرگز نمیتوان به یک تعریف مطلقا جامع از تنظیمات صحیح به عنوان مرجع دست پیدا کرد, چرا که هر اودیوفایلی منظر و رویکرد شاخص های خود را دارد, اما راستش اگر بخواهم به اندازهی کافی صادق و صریح باشم, باید بگویم در نهایت نکات واحدی هستند که تفاوت های را در صدای خوب و بد مشخص می کنند. در ستاپ و محل قرار گیری ساب ووفرها هم این تفاوت ها وجود دارد.
سالهاست که ما خواندیم و شنیدیم که در ستاپ سیستم صوتی محل قرار گیری ساب ووفرها تفاوتی ندارد که در کجای اتاق شنیداری ما قرار بگیرند... تا حدودی هم به دلیل شکل انتشار موج در فرکانس های بم که در سطح است, این مهم نبودن محل قرار گیری ساب ووفر می تواند درست باشد. یا بهتر بگم درست بوده است. من فکر می کنم این توصیه برای دهه های گذشته است, دورانی که خیلی جاگذاری بلندگوها و تعاریف امروزی ساند استیج در صدا معنا نداشته است, اگر به ستاپ های وینتیج دقت کرده باشید, بلندگوهای مستقیم و بدون زاویه انتشار چیده میشدن, این که در سالهای دور دانش اودیوفایل ها و طراحان سیستم های صوتی کمتر یا بیشتر از امروزی که ما زیست می کنم بوده است, من نمی توانم نظر بدهم.
در تصویر بالا دو ستاپ ساب ووفر در یک سیستم سینمایی را مشاهده می کنید, در تصویر اول ساب ووفرها در دو سمت بلندگوهای اصلی و در گوشه های اتاق جاگذاری شده است و در تصویر دوم ساب ووفرها در داخل و بین بلندگوهای اصلی و بلندگوی مرکز جاگذاری شده است. در تعریف ابتدایی و آنچه ما از گذشته شنیده ایم نباید تفاوتی در صدای نهایی ستاپ های بالا وجود داشته باشد, اما در عمل و با تجربه های شنیداری من, تفاوت های قابل توجهی در صدای این دو سیستم هم در موزیک و هم در صدای سینمایی وجود دارد که در ادامه مطلب عرض خواهم کرد.
ساب ووفرها هرچقدر به هم نزدیک تر باشند پاسخ نهایی آنها بیشتر به هم نزدیک خواهد بود, این یعنی اگر دو دستگاه ساب ووفر را در کنار و حتی بروی هم قرار بدهیم, صدای یکپارچه تری را از آنها خواهیم شنید, اگر در ستاپ های صوتی دیده باشید کمپانی های مثل REL چند دستگاه ساب ووفر را بروی هم قرار می دهند, با این کار فرکانس بم عمیق تری را با کمترین فشار و تخریب صوتی بروی هر دستگاه ساب ووفر داریم, ضمن این که صدای نهایی یکپارچه و انگار که از یک ساب ووفر غول پیکر منتشر می شود شنیده خواهد شد.
در ستاپ های سینمایی هرچقدر ساب ووفرها به هم نزدیک تر باشند, یا اگر از یک دستگاه ساب ووفر استفاده می کنید هرچقدر ساب ووفر به مرکز نزدیک تر قرار بگیرد صدا ضربه های سنگین تر و افکت های صوتی به نوعی دلهره آور تر شنیده می شود, به همین دلیل است که در سالن های سینما ساب ووفر ها در مرکز و زیر بلندگوی مرکز نصب می شود. اما این شکل ستاپ در سیستم های صوتی خانگی با محدودیت های بلندگوهای خانگی معایبی هم دارد که در ادامه خواهم گفت.
اگر اتاقی با ابعاد متقارن دارید, قرار دادن ساب ووفر در گوشه یا نزدیک به دیوارهای کناری با این که کمی از تاثیر صوتی یکپارچه ساب ووفرها کم می کند, با تجربه شنیداری من ابعاد صوتی بزرگ تری را خواهیم داشت و تاثیر منفی کمتری بروی کانال مرکز صدا داریم, و همچین در صدای سینمایی قرار دادن ساب ووفرها نزدیک به دیوار صدای کانالیزه تر و حرکت افکت های صوتی بین کانال های جلو را با توجه به محدودیت بلندگوهای خانگی و نبود هورن های بزرگ در بلندگوهای خانگی بهتر شنیده می شود.
در ستاپ های که ساب ووفرها نزدیک به هم و نزدیک به مرکز جاگذاری می شود, با این که صدای فرکانس پایین عمیق تر و یکپارچه تری را خواهیم داشت, به دلیل بسته بودن شکل موج منتشر شده از ساب ووفرها در کانال های ساراند ضعف در ناحیه فرکانسی بم بیشتر احساس می شود, اما در ستاپ های که ساب ووفرها خارج از مرکز و در گوشه ها جاگذاری می شود, تاثیر صوتی بم قوی تری در افکت های لحظه ای در کانال های سارند شنیده می شود.
به همین دلیل در ستاپ های سینمایی که ساب ووفرها در مرکز جاگذاری می شود, برای داشتن صدای بم عمیق و تاثیرگذار در کانال های ساراند توصیه می شود یک دستگاه ساب ووفر در نزدیکی کانال های ساراند در مرکز یا گوشه های انتهای اتاق نصب شود.
در آخر باید بگم که تمام تئوری ها و علوم صوت و آکوستیک نمی توانند از پیش ستاپی را برای اتاق شنیداری شما طراحی کند, هر اتاق شنیداری بسته به آکوستیک و شکل هندسی که دارد, واکنش های صوتی کاملا منحصر به فردی از خود نشان می دهد, پس این شما هستید که با آزمون و خطا می توانید به بهترین صدای ممکن نزدیک شوید.
PQ EOTF به کالیبراتور نشان می دهد نمایشگر در نمایش شدت و جزئیات روشنایی به چه میزان به سورس وفادار است.
این وقتی مهم می شود که با محتوای HDR سر و کار داریم, کالوریست (رنگ شناس) هر صحنه را با روشنایی مشخص کدگذاری میکند، به عنوان مثال، اگر سوژه ای نورانی در صحنه وجود داشته باشد که قرار است 1000 نیت روشن شود, نمایشگر باید آن را با شدت 1000 نیت نمایش دهد. با این حال، همه تلویزیون ها این کار را به خوبی انجام نمی دهند. PQ EOTF به ما نشان می دهد که یک نمایشگر چقدر این عملکرد را با دقت و نزدیک به سورس تصویر اجرا می کند.
در تست PQ EOTF سه سطح روشنایی تعریف می کنیم, 600 نیت,1000 نیت و 4000 نیت که نهایت روشنایی هایلایت ها در مراحل DI (اصلاح رنگ) می باشد. این کار را به این دلیل انجام میدهیم که نمایشگرهای مختلف به طور متفاوتی از محتوای روشن نمونه برداری میکنند، و شکل و وفاداری نمایش تصویر در نمایشگرهای مختلف متفاوت است.
در نمودار PQ EOTF ما یک خط چین هدف داریم که نمودار روشنایی در مسترینگ است, و دو خط آبی کمرنگ که محدوده 600 نیت و آبی پر رنگ که محدوده 1000 نیت را نمایش می دهند, هرچقدر خطوط رنگی با خط چین هدف بیشتر مطابقت داشته باشند, نمایشگر محتوا را دقیقاً همانطور که کالوریست تنظیم کرده است نمایش می دهد.
نمایشگرهای مختلف دارای حداکثر روشنایی متفاوتی هستند، هرچقدر خطوط رنگی مطابق با خط چین هدف باشد, نشان دهند دقت و توان نمایشگر در نمایش هالایت ها روشن و شدت روشنایی هست که کالوریست تنظیم کرده است.
هنگامی که خطوط رنگی زیر نقطه چین هدف قرار دارند، این بدان معناست که نمایشگر نمی تواند در آن شدت روشنایی جزئیات را آنگونه که کالوریست تنطیم کرده است نمایش دهد, این مورد رایج ترین ضعف نمایشگرهای ارزان و میانه قیمت بشمار می رود, که به علت کم بودن شدت روشنایی پنل نمایشگر و در مواردی ضعف پروسسور تصویر در تنظیم "Tone Mapping" می باشد.
پایین تر از نمودار خط چین هدف
اگر خطوط بالای خط نقطه چین باشند، به این معنی است که نمایشگر آن صحنهها را روشنتر از آنچه باید نمایش میدهد, که باعث روشن شدن بیش از حد هایلایت ها و از دست رفتن جزئیات سوژه می شود.
بالاتر از نمودار خط چین هدف
در حال حاظر ایده ال ترین نمایشگر در محتوای HDR آنهای هستند که از 400 نیت تا مجدوده 1500 تا نهایت 2000 نیت می توانند خط چین هدف را دنبال کنند, این نوع از نمایشگرها در محتوای HDR و دالبی ویژن دقیق ترین و روشن ترین تصاویر را نمایش می هند.

ایده ال و نزدیک به نمودار خط چین هدف
عملکرد PQ EOTF یک عامل بسیار مهم در دقت کلی یک نمایشگر در نمایش تصاویر HDR است. دقت PQ EOTF کاملاً توسط پروسسور تصویر کنترل میشود، و این یکی از مواردی است که حتی نمایشگرهای سطح بالا گاهی اوقات ضعیف عمل می کنند!
درک میزان دقیق نمایش سطوح روشنایی HDR توسط پروسسور نمایشگر نشانگر واضحی از تجربه کلی تصاویر HDR در آن نمایشگر می باشد.
منابع مرتبط: